شعر
بر برگ برگ خاطراتت شبنمی نیست حتی غریبی می کنی با دفتر خود اما نمی بینی به جز او محرمی نیست درد دلت از حد گذشته خسته ای نه از این که می بینی کنارت همدمی نیست گاهی به این تنهائیت باید بخندی بر روی این چهره نقاب مبهمی نیست هر شب کنار پنجره چشم انتظاری شاید در این کوی وحوالی آدمی نیست سجاده ات را پهن کن وقت نماز است در لحظه های قربتت جای غمی نیست سهم تو از تنهائیت یک آسمان است یک آسمان پرواز کن سهم کمی نیست روزی برای دیدنت شاید بیایند اما در آن لحظه نیاز مبرمی نیست انتخاب او در جنگ خیبرو فتح قلعه خیبر به دست مبارکش چه کسی جز علی (ع) می توانست باشد. امروز روزیست که چشمان مولایمان توسط پیامبر(ص) در جنگ خیبر شفا داده شد . همیشه دشمنان اسلام در صدد ضربه زدن به مسلمانان بوده وهستند ولی با یاری خداوند متعال این دسیسه ها رو می شوند ودشمن همیشه رو سیاه می ماند سوء قصد به جان آیت الله خامنه ای در مسجد ابوذر تهران توسط منافقین یکی دیگر از دسیسه های دشمنان بود که به حمدالله فقط رو سیاهی برای آنها داشت وما همچنان خدارا شکر می گوییم . اگر در طول تاریخ به بزرگان دینی ما صدمه زدند ولی هرگز موفق به از بین بردن دین واعتقادات مسلمانان نشده و نخواهند شد چرا که خداوند محافظ کتاب آسمانی ما (قرآن)ماست. امروز یا علی می گویم وبعد از خدا وپیامبر(ص) از مولایم علی (ع) یاری می جویم . یا علی(ع)... تو همان آتش عصیانگر بی پروایی نه سوالی نه جوابی که بپرسم تا کی؟ به تماشای تن یخ زده ام می آیی به سرم زد که از اینجا بروم تا شاید برسم شهر شما شهر کبوترهایی که لب بام نشستند به شوق پرواز آسمان راه نجات است از این دنیایی که فقط فاصله انداخته بین من وتو نه تودر نبض وتنم مثل نفس گویایی بنویسم به تن باد رهاتر بروم برسم شهر شما شهر کبوترهایی...... دنیا تمام می شود روح سر گردانت را باد خواهد برد آنقدر دور خودت می چرخاندت تا مثل مدادی تیز به اعماق دفترت نفوذ کنی غرق می شوی در عمق زمینی که هر گز سبز نخواهد شد حتی با قطره قطره اشکی که هر شب آبیاریش کردی حالا شمعی سوسو می کند تا عینکت را پیدا کنی واین واژه های درهمی را که نطق می کنند کنار هم بچینی عزیزان میز حاضر است شام آخر را با شما خواهم خورد به آخرین دیدارمان که بر گردیم کودکی ام را در آغوش می کشی مادرم ماهی کباب می کند همبازیهایم مرا صدا می زنند کنار شمشاد هایی که در ژالی ها دور تا دور باغچه مان پیچیده پسر سیاه سوخته همسایه ایستاده تا عکسش را بگیرند درخت تنومندی که از باغچه مان به کوچه سر کشیده از سنگینی کونار شاخه شاخه اویزان شده دست کوتاهم به شاخه ها نمی رسد دهنم آب افتاده دمپاییم را پرت می کنم چند کونار روی آسفالت داغ.... اما دمپاییم ......... لا به لای شاخه ها می ماند من وعروسکم از ترس پسر همسایه که نکند کونار ها را زودتر بر دارد می دویم.... می دویم... وزمین خوردن روی آسفالت داغ وسوزش زانوها . اشک از چشمم در می آورد حالا دست وپاهای عروسکم هر کدام به طرفی پرت شده اند صدایی می شنوم "اینجا تهران است" ومن با صدای رادیو از خواب می پرم ولی. ولی نمی دانم چرا چشم هایم خیس است حالا باید به دنبال تکه تکه های عروسکم بگردم شاید کسی آنها را دیده باشد هر چند آنقدر بزرگ شده ام که چادر مادرم را می پوشم ................ مادرم ..... اورا از یاد نبرده ام آنقدر بزرگ بود......که من هم زیر چادرش جا می شدم. تصویری از ظهر عطش بر روی دریا می کشم هفتادو دو لاله زغم بر بوم صحرا می کشم لبهای خشک وتشنه را امشب کنار علقمه سیراب تر از دشت خون همرنگ گلها می کشم با دست مرثیه میان این همه نا محرمان یک زن شبیه مادرش ام ابیها می کشم داغ برادر دیده را در شام تار بی کسی با های های گریه ام تنهای تنها می کشم شام غریبان است ومن بهر یتیمان حسین(ﻉ) ویرانه های شام را در سوز ونجوا می کشم امشب چه رعدی می زند در آسمان کربلا من کربلا تا کربلا اشک خدا را می کشم موج خروشان می وزد از ساحل چشمان من این موج ها را صف به صف دارم به دریا می کشم با سلام وعرض معذرت از دوستان تعدادی عکس گذاشته بودم که متاسفانه به هیچ شکل باز نشدند از نظراتتان ممنونم با چراغ وآب وآیینه خانه ای در شعر می سازم تا تو بر گردی به این خانه واژه ها را ساده می بازم حسن یوسف های قرمز را از نگاه باد می چینم لا به لای هر کتاب شعر شاعری دیوانه می بینم پرده های نازک رویا در سکوت پنجره پیچید نم نمک باران شوقم را از کنار گونه ام دزدید وحشت شب ماند وتنهایی در حصاری از پریشانی زیر لب گفتم که می آید با هزاران ابر بارانی شاپرکهای دلم مست اند زیر نور ماه می رقصند هر شب از گلهای شب بو هم ساعت دیدار می پرسند
| Design By : Pichak |






